تبليغاتX
زیر سقف آسمان...

زیر سقف آسمان...

هوس پرواز کنیم...بگذار در این فرصت،کمی عاشق پرواز باشیم.

دوست دارم بزنم به چاک شاید از خودم...شاید از دیگران...شایدم از این همه نفس تنگیها

دوس دارم یه روز صبح بلند شم بجای این دیوارها ٬ دوروبرم پر از پرده های سفید باشه٬اصلا همه چیز سفید باشه...سفید...سفید... مثل

آزادی ِ روح ٬ تن ٬ فکر ...یا شاید یک دیوانه!

دوس دارم از نفس تنگی هام بکم....از اینکه دارم خفه میشم...از اینکه یه سری دیوس نمیذارن خودت باشی...

 

به قولا نفس کشیدنت رو مشکل میکنن!

نمیدونم چرا زدم اینجا و مینوسم...نمیدونم

 

ولی اومدم یه چیزی رو مثل کریگ دیوید داد بزنم...

I'm walking away, from the troubles in my life
I'm walking away oh, to find a better day

Sometimes some people get me wrong
When it's something I've said or done
Sometimes you feel there is no fun
That's why you turn and run
But now I truly realise
Some people don't wanna compromise
Well, I saw them with my own eyes
Spreading those lies, and
Well, I don't wanna live my life, too many sleepless nights

Craige David

 

*نوشته های  خفه شده!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10  توسط دیــــگــــران  | 

 

آدمها  می‌آیند و میروند.می‌آیند و کمی دل می بازند،قمار می کنند ، بعد شانس شان را در جایی دیگر جست و جو میکنند.گاهی مثل یک جزیره که هیچ وسیله‌ای برای ارتباط با دیگران ندارند،و حتی بعضی از این جزیره نشینان وسایل ارتباطی را نابود میکنند...و گاهی مثل یک قایق سوار که به جزیره تو می آیند.به رسم ادب تو  آنها را به کلبه ات دعوت میکنی  و با بهترین هایت از آنها پذیرایی میکنی.قایق‌سوارها  به هوای این که اینجا جزیره آرامش است،لنگر می‌اندازند و قصد ماندن می‌کنند...فردا می آید،فرداها می آیند.مثل همیشه جزیره‌نشین احتیاج به تنهایی دارد.به غار تنهایی پناه می برد که هیچ‌کس جز خودش از این غار خبر ندارد.قایق‌سوار که تحمل این تنهایی را ندارد قصد رفتن می‌کند.از غار که بیرون می‌آیی،همه چیز به هم ریخته است.انگار قایق‌نشین دنبال چیز بوده که با خود ببرد و چون چیزی پیدا نکرده،همه چیز را ویران کرده...افکار ِ پراکنده‌ات را از زمین جمع می‌کنی.شخصیت های پاره شده‌ات را چسب میزنی.تابلوهای ذهنت را تمیز می‌کنی...قایق سوار یک عکس جا گذاشته که تو همیشه در خاطرات باشد.که او زمانی در اینجا بوده و هر وقت که دلش خواست میتواند برگردد.مثل یک ویزیت اجباری...کمی که میگذرد صدای موتور یک قایق دیگر بلند می‌شود...!یک نیروی عجیبی هست که هیچ وقت به این قایق سوارها نمیتوانی نه بگویی!انگار که مزهء استراحت را چشیده باشی و بخواهی مزه استراحت را به‌چشانی ! قایق سوارها همیشه در جزیرهء تو دنبال تمام نداشته‌های خودشان می‌گشتند.گاهی ساعت‌های به قایق سوارها فکر می‌کنم که چه نیرویی باعث رسیدن آنها به این جزیره شده...اگر منشاء این نیرو را پیدا کنم،نابودش میکنم که دیگر ، نه قایق سواری باشد که من نتوانم  به‌شان«نه» بگوییم،نه ابله‌ی که کلبه من را ویران کند!

Recollections from the house of the drunkard

 

                                                                                              نوشته شده توسط ع.م

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 14  توسط ...  | 


سر از خونه ای در بیاری که درش بازه
یادداشتی بزاری و فرار کنی
+ نوشته شده در  ساعت 2  توسط دیــــگــــران  | 

فكر مي‏كني! 

  

از اين كه هنوز فكر مي‏كنم هستم تعجب نمي‏كنم، چون هستم 

از اين كه هنوز فكر مي‏كنم خواهم بود تعجب نمي‏كنم، چون فكر مي‏كنم 

از اين كه هنوز فكر مي‏كنم مرده ‏ام تعجب نمي‏كنم، چون زندگي مي‏كنم 

از اين كه هنوز فكر مي‏كنم حرفي براي گفتن دارم تعجب مي‏كنم 

چون فكر نمي‏كنم!
+ نوشته شده در  ساعت 13  توسط دیــــگــــران  | 

 

موقعِ اندوه است غروب     

تنها و دور و فراموش              

من ، یک باغِ سیاهم

 

" چه آینه ی  تاریکی است زندگی

                                                تار و گذرنده

چه هستیِ لرزانی دارد شمع

چه لذتِ گریزانی دارد لحظه

چه مرگِ پریشانی دارد پاییز "

 

صدایم در سفر است

 

کاج نیستم

            بی اعتنا به آفتاب

لاک پشتِ صبور نیستم درراه

 

من ،

روز و

            شب ام

عریان و

 وهم آمیز

مرداد 64

 

فرشاد معتضدي

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12  توسط دیــــگــــران  | 

 

 

 

۱

دل بسته پينه‌ی انگشتان‌ات

            سرخ‌گونه‌‌ای ميان دشت ناز

چه حاصل وقتی می‌سرايی برای آن دختر چوپان؟

به انگشتان‌ات نگاه كن!

 

۲

تو تنها نيستی

اين‌جا بسيارند تنها در خيال

گروهی ميان سراب

تو تنها نيستی

            آن هنگام كه قاصدی می‌آيد

                                    ميان دستان‌ات

 

۳

گفتی می‌روی

            ندانستی جنگ بود در دل‌ات

            ميان بودن و رفتن

                              بمان!

 

 

 

انسيه سياوش                    

 

+ نوشته شده در  ساعت 22  توسط ...  | 

آدم گاهی حِس میکُنه که جایی برای رفتن نیاز داره، جایی که با نقاب بره و با نقاب حرف بزنه و با همون نقاب هم شنیده بشه!
نه که من الآن همچین حِسی داشته بودم ها {!} امّا این که اینجا همه میتونن بنویسن آدمیزادُ وسوسه میکُنه برای نقاب داشتن! اگرچه نقابِ من رسوام میکُنه! ببین حتّی اعراب گُذاریم هم لو میده که من منم!
هِی !
میشود من جزء دیگران باشم؟ یکی از خیلِ همگان؟ از این ها که برای دیدنشان میایستی پُشتِ ویترین! و بعد قیمت میگیری و مغازه دار با یکی از این لبخندهای زورَکیِ کَجَکی میگه: فروشی نیست خانم/آقا. . .
میشود آیا ؟ !
+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط دیــــگــــران  | 

رو در و ديوار خونه خودم كم خط خطي كردم و سياه و گاه سفيد كشيدم،‌ديدم اينجا هم اتاقش خاليه گفتم بيام تو هواي امروزم داد و بيداد كنم،‌گفتم شايد اينجا سفيد تر بنويسم، گفتم.. چيزي نگفتم اما مي‌گم:

چرا جواب نامه های قصیده ام
سپید می رسند ؟
 می توانستی تكه ای تبسم مسیحایی
 روی كاغذت بچسبانی
می توانستی لااقل بهانه بنویسی
 ببین عزیز ترینم

به هر حال بازی تمام شده دیگر
 حالا تو در محاصره ی رؤیاهای منی
 می توانی از پشت خاكریز خط مقدم
 بلند شوی و دست سوگند روی سینه بگذاری
 و پرچمی سپید روی خاك بكاری
 و هفت بار بگویی

من قول می دهم
 تمام خطوط مرزی جغرافیای ذهنم را
 با هفت آب بشویم


تازه دلمم بارون مي خواد!

صاحبخونه نيست؟

+ نوشته شده در  ساعت 14  توسط دیــــگــــران  | 

بیمار لائوتسه ام

یادته منو ؟
سیزیف رو چطور؟

انگار حال بهتره... نمی دونم اینجوری حس می کنم.

کاش زودتر دنیا رو کشف کنی... . یه خبری بهم بده... منتظرم.

ایده ی جالبی هم داری... ولی کاش وبلاگ رو گروهی کنی ... چون این جوری امکان داره هر کی بیاد و حذفش کنه...

همین دیگه!

 

+ نوشته شده در  ساعت 7  توسط دیــــگــــران  | 

دريا كنار از صدف هاي تهي پوشيده است.
جويندگان مرواريد . به كرانه هاي ديگر رفته اند.
پوچي جست و جو بر ماسه ها نقش است.
صدا نيست . دريا - پريان مدهوشند . آب از نفس افتاده است.
لحظه من در راه است. و امشب - بشنويد از من -
امشب ، آب اسطوره اي را به خاك ارمغان خواهد كرد.
امشب ، سري از تيرگي انتظار بدر خواهد آمد.
امشب ، لبخندي به فراترها خواهد ريخت.
بي هيچ صدا ، زورقي تابان ، شب آبها را خواهد شكافت.
زورق رانان توانا ، كه سايه اش بر رفت و آمد من افتاده است ،
كه چشمانش گام مرا روشن مي كند،
كه دستانش ترديد مرا مي شكند،
پارو زنان ، از آن سوي هراس من خواهد رسيد.
گريان ، به پيشوازش خواهم شتافت.
در پرتوي يك رنگي ، مرواريد بزرگ را در كف من خواهد نهاد.
+ نوشته شده در  ساعت 3  توسط دیــــگــــران  |