تبليغاتX
زیر سقف آسمان...

زیر سقف آسمان...

هوس پرواز کنیم...بگذار در این فرصت،کمی عاشق پرواز باشیم.

می گم که یادم نره

همچیز از خداحافظی شروع شد

 

+ نوشته شده در  ساعت 14  توسط دیــــگــــران  | 

خانه ییلاقی

آخیش

چقد خوبه آدم یه خونه ییلاقی داشته باشه

خودشو ولو کنه توش زیر نگاه هیچ کسم نباشه.

میخوام یادم باشه

پس مینویسم.

همه چیز از یک ۱۳ بدر شروع شد...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1  توسط ...  | 

تارعنکبوت

 

 

چه اخلاق عجبیه داری صاب خونه

چه اخلاق عجیبی دارم من رهگزر

کلید رو گزاشتی و رفتی؟

گلدانهایت آب نمی خواهد

دوس دارم سرک بکشم

خود را جای دیگری بگزارم

چیدمان

رنگ پره

رنگ فرش

اخلاق بدی داری صابخانه

اخلاقیات کثیفم را رو می کند!

+ نوشته شده در  ساعت 13  توسط دیــــگــــران  | 

کار سختی‌ستْ دوست نداشتنِ تو

باید برای خودم

کار دیگری دست و پا کنم!

(رضا کاظمی)

+ نوشته شده در  ساعت 9  توسط دیــــگــــران  | 

شاید یه دیــــــ ــ ـــــــــــــــوونـــــــــه ___________

دوست دارم بزنم به چاک شاید از خودم...شاید از دیگران...شایدم از این همه نفس تنگیها

دوس دارم یه روز صبح بلند شم بجای این دیوارها ٬ دوروبرم پر از پرده های سفید باشه٬اصلا همه چیز سفید باشه...سفید...سفید... مثل

آزادی ِ روح ٬ تن ٬ فکر ...یا شاید یک دیوانه!

 

دوس دارم از نفس تنگی هام بکم....از اینکه دارم خفه میشم...از اینکه یه سری دیوس نمیذارن خودت باشی...

 

به قولا نفس کشیدنت رو مشکل میکنن!

نمیدونم چرا زدم اینجا و مینوسم...نمیدونم

 

ولی اومدم یه چیزی رو مثل کریگ دیوید داد بزنم...

I'm walking away, from the troubles in my life
I'm walking away oh, to find a better day

Sometimes some people get me wrong
When it's something I've said or done
Sometimes you feel there is no fun
That's why you turn and run
But now I truly realise
Some people don't wanna compromise
Well, I saw them with my own eyes
Spreading those lies, and
Well, I don't wanna live my life, too many sleepless nights

Craige David

 

*نوشته های  خفه شده!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10  توسط دیــــگــــران  | 

برای جست‌و‌جوگرها...این منم!

 

آدمها  می‌آیند و میروند.می‌آیند و کمی دل می بازند،قمار می کنند ، بعد شانس شان را در جایی دیگر جست و جو میکنند.گاهی مثل یک جزیره که هیچ وسیله‌ای برای ارتباط با دیگران ندارند،و حتی بعضی از این جزیره نشینان وسایل ارتباطی را نابود میکنند...و گاهی مثل یک قایق سوار که به جزیره تو می آیند.به رسم ادب تو  آنها را به کلبه ات دعوت میکنی  و با بهترین هایت از آنها پذیرایی میکنی.قایق‌سوارها  به هوای این که اینجا جزیره آرامش است،لنگر می‌اندازند و قصد ماندن می‌کنند...فردا می آید،فرداها می آیند.مثل همیشه جزیره‌نشین احتیاج به تنهایی دارد.به غار تنهایی پناه می برد که هیچ‌کس جز خودش از این غار خبر ندارد.قایق‌سوار که تحمل این تنهایی را ندارد قصد رفتن می‌کند.از غار که بیرون می‌آیی،همه چیز به هم ریخته است.انگار قایق‌نشین دنبال چیز بوده که با خود ببرد و چون چیزی پیدا نکرده،همه چیز را ویران کرده...افکار ِ پراکنده‌ات را از زمین جمع می‌کنی.شخصیت های پاره شده‌ات را چسب میزنی.تابلوهای ذهنت را تمیز می‌کنی...قایق سوار یک عکس جا گذاشته که تو همیشه در خاطرات باشد.که او زمانی در اینجا بوده و هر وقت که دلش خواست میتواند برگردد.مثل یک ویزیت اجباری...کمی که میگذرد صدای موتور یک قایق دیگر بلند می‌شود...!یک نیروی عجیبی هست که هیچ وقت به این قایق سوارها نمیتوانی نه بگویی!انگار که مزهء استراحت را چشیده باشی و بخواهی مزه استراحت را به‌چشانی ! قایق سوارها همیشه در جزیرهء تو دنبال تمام نداشته‌های خودشان می‌گشتند.گاهی ساعت‌های به قایق سوارها فکر می‌کنم که چه نیرویی باعث رسیدن آنها به این جزیره شده...اگر منشاء این نیرو را پیدا کنم،نابودش میکنم که دیگر ، نه قایق سواری باشد که من نتوانم  به‌شان«نه» بگوییم،نه ابله‌ی که کلبه من را ویران کند!

Recollections from the house of the drunkard

 

                                                                                              نوشته شده توسط ع.م

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 14  توسط ...  | 

برای صاحبخونه


سر از خونه ای در بیاری که درش بازه
یادداشتی بزاری و فرار کنی
+ نوشته شده در  ساعت 2  توسط دیــــگــــران  | 

فكر مي‏كني!

فكر مي‏كني! 

  

از اين كه هنوز فكر مي‏كنم هستم تعجب نمي‏كنم، چون هستم 

از اين كه هنوز فكر مي‏كنم خواهم بود تعجب نمي‏كنم، چون فكر مي‏كنم 

از اين كه هنوز فكر مي‏كنم مرده ‏ام تعجب نمي‏كنم، چون زندگي مي‏كنم 

از اين كه هنوز فكر مي‏كنم حرفي براي گفتن دارم تعجب مي‏كنم 

چون فكر نمي‏كنم!
+ نوشته شده در  ساعت 13  توسط دیــــگــــران  | 

یک باغِ سیاه

 

موقعِ اندوه است غروب     

تنها و دور و فراموش              

من ، یک باغِ سیاهم

 

" چه آینه ی  تاریکی است زندگی

                                                تار و گذرنده

چه هستیِ لرزانی دارد شمع

چه لذتِ گریزانی دارد لحظه

چه مرگِ پریشانی دارد پاییز "

 

صدایم در سفر است

 

کاج نیستم

            بی اعتنا به آفتاب

لاک پشتِ صبور نیستم درراه

 

من ،

روز و

            شب ام

عریان و

 وهم آمیز

مرداد 64

 

فرشاد معتضدي

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12  توسط دیــــگــــران  | 

به سوی منفی دل‌تنگی

 

 

 

۱

دل بسته پينه‌ی انگشتان‌ات

            سرخ‌گونه‌‌ای ميان دشت ناز

چه حاصل وقتی می‌سرايی برای آن دختر چوپان؟

به انگشتان‌ات نگاه كن!

 

۲

تو تنها نيستی

اين‌جا بسيارند تنها در خيال

گروهی ميان سراب

تو تنها نيستی

            آن هنگام كه قاصدی می‌آيد

                                    ميان دستان‌ات

 

۳

گفتی می‌روی

            ندانستی جنگ بود در دل‌ات

            ميان بودن و رفتن

                              بمان!

 

 

 

انسيه سياوش                    

 

+ نوشته شده در  ساعت 22  توسط ...  |