X
تبلیغات
زیر سقف آسمان... - درود بر مرگ اگر زندگی چنین است !

زیر سقف آسمان...

هوس پرواز کنیم...بگذار در این فرصت،کمی عاشق پرواز باشیم.

درود بر مرگ اگر زندگی چنین است !

خستم...اما به قول تو نباید ناله کنم چون خودم کردم که تف بر خودم باد.یه اهنگ سافت راک که فکر کنم برای کریس دیبرگ باشه داره برای خودش غوغای میکنه.همه چیز توی ذهنم جای خودشه.امیدوارم چند روز بعد هم همینطور باشه.امروز سیم کارت گوشی رو در اوردم که یه کم راحت باشم.این روزها شدیدا خسته شدم.از یه طرف قضیه خدا که یه مدت بود مسکوت بود دوباره برام باز شده.از یه طرف هم این قضیه مزخرف که حالم رو بهم میزنه درست شد.اما خودم کردم.پس لعنت به خودم.خیلی سخته که اردیبهشت توی خونه بمونی...این همه جای سبز حتی کویر هم سبزه...کاش دانشگاه نداشتم و تنهای میزدم به دل دشت.دشت قزوین هم برای خودش صفای داره...هنوز اون صحنه ای که تنهای با دوچرخه رفته بودم دشت رو یادم نرفته.وقتی به دشت نگاه میکردی خستگی چشمات در میومد.انتهای دشت انگار بین رنگها جنگ بود...شاید انتهای دشت اسمون و زمین هم اغوش هم شده بودن...زمین لباس سبز داشت و اسمون لباس آبی....
کنار موتور اب پدربزرگی که عمری ازش گذشته بود نشسته بودم و پاهام رو کرده بودم توی ابی که از دل زمین میومد...خنک بود.خنکیش توی تمام مغزم رسوخ میکرد و ادم رو اروم میکرد.امروز وقتی یاد اون موقوع افتادم رفتم سرم رو کردم زیر اب...خنک بود.
شده دل تنگ بشی؟             من این روزها جدا از این قضایا شدیدا دلتنگم.دلتنگ چیزی که نمیدونم چیه...شاید همون نقاش.شاید هوای خوب بندر.نمیدونم ولی احساسش میکنم.
چشمام درد میاد.درد از سرم شروع میشه و مثل سیگنال میاد توی چشمام.الان جاسبی داره چرت میگه.من هم به فکر شاگردهای که باید توی این وضع بهشون زنگ بزنم.پدرم یه تیکه کاغذ اورده که توش یه زمین 8 در 10میگه همکارش میخواد توی شمال برای خودش خونه بسازه...یه طرح براش بزن.یکی نیست بگه مگه من بیکارم!همینجوریش کارهای خودم روی هواست...
یه طرح الکی براش زدم...ولی الکی الکی خیلی خوب در اومد.میخوام یه کاری بکنم اما میترسم توش بمونم...شدم دولت ایران که همه کارها رو نصفه ول میکنه...
دوست دارم داد بزنم...مثل زمانی که میرفتم کوه و داد میزدم...همیشه یه تختم کم بود.بیشتر روزهای وسط هفته میرفتم.یه جای پیدا کرده بود که باید از چند تا صخره رد میشدی تا بهش برسی...خودم درستش کرده بودم...یه اب راه خیلی کوچیک...یه سد سنگی براش درست کردم.اما همیشه وقتی دوباره میومدم میدیم که خراب شده...دوباره میساختمش.وقتی توی خرداد پاهام رو توش میزاشتم دوست داشتم که همون لحظه توی همون حال بمیرم...کارهای انتقالیم داره ردیف میشه...دارم میرم رشت.یه دو سه ماهی اونجا هستم.
خوبیش اینه که کاملا از خانواده دور میشم و یه کم سر حال میام.دلم برای تنبکم تنگ شده. چند روز پیش استادم رو دیدم که یه بچه بغلش بود...خیلی خوشحال شدم.چون یادمه که دیگه سنش داشت میرفت بالا.
زندگی داره برام حال بهم زن تر از قبل میشه...نمیدونم چرا هر چقدر سعی میکنم نمیتونم از دست این حاشیه ها خلاص بشم.
گاهی اوقات حس چرت و پرت گوییم اینقدر گل میکنه که دلم میخواد خفه شم...اما نیاز به نوشتن هر چند مزخرف اینقدر زیاده که مجبورم میکنه اراجیف ببافم...
خسته شدم از بس گوش بودم.خیلی وقت بود که برای کسی درد دل نکردم...درد دلهام هم شبیه ادمیزاد نیست...دوست دارم یه نفر بشین جلوم و فقط سکوت کنه...من هم سکوت کنم و فقط به خطوط چهرش نگاه کنم...
زندگیم شده مثل یه چاقو که هر چقدر بیشتر تقلا میکنم بیشتر فرو میره...!
کریس دیبرگ هم دیگه حال خوندن نداره! کلی طرح و پروژه نیمه کاره دارم که باید تمومشون کنم...یه پارک طراحی کردم که استاد گاو کلی ازش اشکال گرفت فردا هم باید تحویلش بدم هیچ کاریش نکردم...یه طرح از وزارت صنایع گرفتم که باید فردا تحویلش بدم و نصفه کارست...
4 ساله که دارم مثل خر کار میکنم...البته محمد حرف خوبی زد...اما اگه به من بود هیچ وقت نمیرفتم توی این راه...! دلم خیلی چیزها میخواد...اما همیشه درگیر زمانم...
تصمیم گرفتم وقتی این دانشگاه کوفتی تموم شد یه مرخصی بگیرم و یه هفته برم طرف کردستان...ایلام...لرستان...بزنم به در و تپه
کاش خدا این امکان رو میداد که ادمها چند وقتی برای خودشون بمیرن...!

+ نوشته شده در  ساعت 23  توسط ...  |